علی ابن ابراهيم مهزيار اهوازی (رحمه الله عليه)


مشاهده موقعیت این مکان در عکس ماهواره ای گوگل
(اتصال کامپیوتر به اینترنت ضروری است)




مشاهده موقعیت این مکان در نقشه گوگل
(اتصال کامپیوتر به اینترنت ضروری است)

ماجرای ديدار پسر مَهْزِيار با حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشريف

مقاله اول

علاّمه مجلسي، در كتاب حق اليقين از شيخ صدوق و شيخ طوسي و شيخ طبرسي و به سند صحيح از محمد بن ابراهيم بن
مرقد شریف علی ابن مهزیار اهوازی
کرانه شرقی کارون - شهر اهواز
 مهزيار، يا علي بن ابراهيم مهزيار اهوازي، روايت كرده
 اند كه گفت: بيست حج انجام دادم، و در همه آنها قصد كردم كه به محضر امام زمان حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف برسم، ولي به اين توفيق و سعادت دست نيافتم، تا اين كه يك شب در بسترم خوابيده بودم گوينده اي را ديدم به من گفت: اي علي بن ابراهيم، به تو اجازه داده شد كه امسال به حج بيايي

ازخواب بيدار شدم، بسيار خوشحال بودم، به نماز ايستادم، همچنان نماز ميخواندم تا سپيده سحر دميد، نماز صبح را خواندم، سپس از خانه بيرون رفتم تا از کاروانهاي حج، پرس و جو كنم، کارواني را ديدم كه آماده حركت است، با اولين کاروان به سوي مكّه حركت كردم تا به كوفه رسيديم در آنجا از اسب پياده شدم و وسائل سفر را به افراد مورد اطمينان سپردم، سپس به جستجوي فرزند امام حسن عسكري عليه السلام پرداختم، ولي هر چه جويا شدم و جستجو كردم او رانيافتم، از كوفه با نخستين کاروان به سوي مدينه حركت كردم، وقتي به مدينه رسيدم، بيدرنگ وسائل سفر را به افراد مورد اطمينان سپردم و در آنجا نيز به جستجو ادامه دادم، هيچ خبر و اثري از حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف نيافتم. همچنان در جستجو و آرزوي ديدار بودم، تا اين كه کاروان به سوي مكه حركت كرد، با همراهان به سوي مكه روانه شديم، در آنجا نيز اثاثيّه خود را به دوستان سپردم، و به جستجو پرداختم، و مكرر از آل امام حسن عسكري عليه السلام جويا ميشدم، ولي خبر و اثري از آنها نمي يافتم در ميان اميد و نااميدي، در فكر فرو رفته بودم و خودم را سرزنش ميكردم كه لابد لياقت ديدار نداري.

تا اينكه شبي تصميم گرفتم براي طواف كعبه بروم، منتظر ماندم تا خلوت شد، آنگاه به طواف كعبه پرداختم، و از درگاه خداوند ميخواستم كه مرا به آرزويم، ديدار حضرت حجّت، برساند. در اين ميان ناگاه يك جوان خوشسيما و خوشبو را ديدم كه دو لباس احرام پوشيده، يكي را به كمر بسته، و ديگري را بر دوش افكنده و طرف ديگر ردا را به دوش ديگر برگردانده است. او به من متوجه شد و گفت: تو كيستي؟ گفتم: من از اهالي اهواز هستم. گفت: آيا ابن خصيب اهوازي را ميشناسی! گفتم: آري، خدا رحمتش كند از دنيا رفت.

گفت: خدا او را رحمت كند، كه روزها روزه ميگرفت و شبها در مقام بندگي به عبادت ميپرداخت، و قرآن تلاوت ميكرد و از دوستان ما بود. سپس گفت: آيا در اهواز، علي بن ابراهيم مهزيار را ميشناسي؟

گفتم: خودم هستم. گفت: خوش آمدي اي ابوالحسن، آيا صريحان را ميشناسي؟ گفتم: آري؛ گفت: آنها كيستند؟

گفتم: محمد و موسي هستند.

گفت: آن نشانه اي راكه بين تو و امام حسن عسكري عليه السلام بود چه كردي؟

گفتم: نزد من است.

گفت: نشانم دهيد. آن را كه انگشتري زيبا بود و در نگينش نام محمد و علي نوشته شده بود، از جيبم درآوردم به آن جوان نشان دادم. وقتي كه آن را ديد سخت گريه كرد و ناله سرداد، در حالي كه ميگفت: خدا تو را رحمت كند اي ابامحمد، تو امام عادل، فرزند امامان عليهم السلام، و پدر امام بودي، خداوند تو را در فردوس اعلاي بهشت همنشين پدرانت نمود

سپس فرمود: اي ابوالحسن، (پسر مهزيار) به خانه ات برو، و خود را مهيا كن، وقتي كه يك سوم از شب گذشت و دو سوم از شب باقي ماند نزد ما بيا، كه به خواست خداوند به آرزويت خواهي رسيد.

ابن مهزيار ميگويد: به اقامتگاه خود رفتم، و در اين انديشه بودم، و كارهايم را انجام دادم، و آماده شدم، و پس از گذشت يك سوم از شب، سوار بر اسب شده و به سوي شعب (كه به آن جوان وعده ملاقات داده بودم) رهسپار شدم، وقتي به آنجا رسيدم، همان جوان را ديدم، به من خوش آمد گفت، آنگاه فرمود: اي ابوالحسن، خوشا به حال تو، آقا اجازه ملاقات به تو داد، سواره حركت كرد، و من نيز به دنبالش سواره حركت كردم، تا اينكه مرا به منا و عرفات برد، و از آنجا گذشتيم، و به پايين گردنه كوه طائف رسيديم در اين هنگام به من فرمود: اي ابوالحسن، پياده شو، و آماده نماز شب باش، او پياده شد، من نيز پياده شدم، مشغول نماز شديم، پس از نماز، به من فرمود: نماز صبح را بخوان، ولي طول نده، من نماز صبح را به گونه اي مختصر بجا آوردم، او پس از نماز، به سجده رفت و صورت بر خاك ماليد و سپس، سوار مركب شد، به من نيز گفت سوار شو، سوار شدم. و به راه خود ادامه داديم، تا اينكه او به بالاي عقبه كوه رفت و من نيز همراهش بودم، در آنجا به من گفت: نظر كن آيا چيزي ميبيني؟.

خوب نگاه كردم بقعه سبز و خرّمي را ديدم، كه گياه بسيار داشت، گفتم: اي آقاي من، بقعه سبز و پرگياه مينگرم گفت: آيا در بالاي آن چيزي مشاهده ميكني؟ خوب نگريستم، ريگ بسياري و بر بالاي آن خيمه اي از مو ديدم، كه نور تاباني از آن ميدرخشيد، او به من گفت: آيا چيزي ميبيني؟

گفتم: آري چنين و چنان ميبينم.

فرمود: اي پسر مهزيار، خوشحال باش و چشمت روشن باشد، كه آرزوي هر آرزومندي در همينجا (اشاره به آن خيمه كرد) ميباشد.

سپس، آن جوان به من فرمود: با من به سوي آن خيمه برويم، با هم حركت كرديم، وقتي كه به پايين آن تلريك رسيديم فرمود: در اينجا پياده شو، اينجاست كه هر مشكلي آسان ميگردد، او پياده شد، من نيز پياده شدم، تا اين كه به من گفت: اي پسر مهزيار، مهار شتر را رها كن، گفتم: شتر را به چه كسي بسپارم، كسي در اينجا نيست؟ گفت: اينجا جايي است كه جز وليّ خدا كسي در آن رفت و آمد نميكند.

مهار شتر را رها كردم و همراه آن جوان به سوي آن خيمه حركت كرديم، وقتي نزديك آن خيمه رسيديم، او به من گفت: همينجا بايست تا م بروم و براي تو اجازه ورود بگير، او رفت و نكشيد كه نزد من آمد و گفت: خوشا به حال تو، به آرزويت رسيدي

ابن مهزيار گويد: در اين هنگام به محضر حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف شرفياب شديم، او بر روي فرش نمد كه در روي آن پوست چرمي سرخ قرار داشت، نشسته بود، و بر بالشي از پوست تكيه داده بود، به او سلام كردم، جواب سلامم را داد، ديدم چهره اش مثل ماه ميدرخشد، چنان زيباست كه هيچگونه نقص و ناموزوني در چهره او ديده نميشود، نه بلند قد و نه كوتاه قد، قامتي كشيده داشت، گشاده پيشاني با ابروان كشيده و به هم پيوسته، داراي چشمان سياه و درشت و با بيني باريك و گونه هاي هموار داشت، در گونه راستش خالي بود، آن خال چنان زيبا بود، كه با ديدن چهره رعناي او شگفت زده و مبهوت شدم، به من فرمود:

اي پسر مهزيار، برادرانت را در عراق چگونه وداع كردي، حال آنها چگونه است؟ گفتم: آنها سخت در تنگنا و مشكلات و فشارهاي بني الشّيطان (بني عباس) هستند.

فرمود: خدا بني عباس را بكشد، به كجا ميروند؟ گويي آنها را مينگرم كه در خانه هاي خود كشته ميشوند، فرمان غضب اِلهي شب و روز آنها را فرا ميگيرد، آنگاه شما مالك و حاكم آنها ميشويد، همانگونه كه آنها مالك شما شدند، آنها در آن وقت ذليل شما خواهند شد

سپس، فرمود: پدرم صلوات خدا بر او، از من عهد گرفته كه ساكن مكاني نشوم مگر آنكه مخفيترين و دورترين مكانها باشد، تا اسرار من فاش نشود، و محل سكونتم از گزند نيرنگهاي گمراهان، و متمرّدان منحرف، محفوظ بماند. بدان كه پدرم فرمود: اي پسرم، خداوند متعال، اهل بلا و مردم خداپرست و ديندار را بدون حجّت نميگذارد، حجّتي كه آنها به وسيله او، درجات كمال را بپيمايند، و امامي كه به او اقتدا كرده و از سنت و روش او پيروي نمايند، اي پسرم، اميد آن دارم كه تو همان حجّت و امامي باشي كه خداوند تو را براي گسترش حق، نابودي باطل، و بالا بردن دين، و خاموش نمودن آتش گمراهي برگزيده باشد. اي پسرم، بر تو باد كه در جاهاي پنهان زمين، در دورترين نقاط زندگي كني، زيرا هر وليّ از اولياي خداوند متعال، داراي دشمنان بيرحم، و مخالفان متجاوز است، ولي اين امور تو را به وحشت نيندازد. بدان كه دلهاي اهل طاعت و اخلاص، چونان پرندگاني كه به آشيانهايشان عشق ميورزند به تو متوجّه و عشق ميورزند. ايشان گروهي هستند كه، گرچه در دست دشمن ذليل و خوار شده اند، ولي در پيشگاه خدا عزيز و ارجمند ميباشند، آنها اهل زهد و قناعتند و به دامان ولاي اهلبيت عليهم السلام چنگ زده اند، دين حق را از منبع خود استخراج كرده و در پرتو آن با دشمنان جهاد ميكنند، در پرتو صبر و تحمّل و فداكاري در دنيا، تا در خانه آخرت با اقتدار عزّتمند و باشكوه نايل شوند. خداوند آنان را به اين ويژگيها توفيق داده، تا داراي كرامت عظيم و سرانجامي نيك باشند، اي پسرم، در حوادث امور خود صبر را پيشه خود ساز، تا خداوند متعال اسباب كار را براي تو فراهم سازد، و اركان دولتت را استوار نمايد، و به خواست خدا، پس از عقب راندن ذلّتها و رنجها و فشارها، به عزّت و اقتدار برسي، و امور تو سامان يابد.

اي پسرم، گويي تو را مينگرم كه مشمول نصرت و تأييدات اِلهي شده اي، و دوران آن همه فشار و دشواري و مشكلات سپري گشته است، گويي پرچمهاي زرد و عَلَمهاي سفيد را در بين حطيم و زمزم مينگرم كه بر بالاي سر تو به اهتزاز درآيد، و مردم گروه گروه در كنار حجر الاسود نزد تو براي بيعت بيايند، آنهايي كه پاك طينت هستند، و روح و روان پاكيزه و دلهاي ملكوتي و صاف و زدوده شده از هرگونه پليدي و نفاق دارند، داراي دلهاي آماده و نرم براي پذيرش دين، و پر صلابت و قاطع براي سركوبي دشمنان و نابودي فتنه هاي گمراهان هستند، در آن وقت بوستانهاي دين آراسته شود، و دين حق و دينداران آشكار گردند؛ و سپيده حق بدرخشد، و تاريكيهاي باطل برطرف شود، و خداوند به وسيله تو طغيان را درهم بشكند، و نشانه هاي ارجمند ايمان را بازگرداند، همه مشكلات به رفاه سلامتي تبديل شود، و دوستي و صميمت، جاي كينه و عدوات را بگيرد، به گونه ايكه كودكان در ميان گهواره، دوست دارند اگر بتوانند به سوي تو پرواز كنند، حيوانات وحشي، اگر راهي براي پيوستن به تو داشته باشند، به وسيله تو اطراف دنيا را به گلستاني از شادي و صفا مبدّل سازند، و به وسيله تو شاخه هاي عزّت نشاط و شادي، پخش شوند، پايه هاي حق در قرارگاههاي خود استوار گردند، و همه آنان كه دين ستيز هستند، به لانه هاي خود بخزند، ابرهاي پيروزي از هر سو، بر تو سايه مي افكنند، هر دشمني منكوب و هر دوستي پيروز ميگردد، در اين وقت در سراسر زمين جبّار متجاوز، و يا منكر تحقير كننده، و يا دشمن پر كينه، و معاند پر عداوت باقي نماند. پس كسي كه به خدا توكل كند، خداوند او را كافي است، خداوند او را به هدفش ميرساند، چرا كه خداوند براي هر چيزي اندازه اي قرار داده است

سپس، پدرم فرمود: بايد همه اينها و گفتگوي من با شما در اين مجلس را پنهان بداري، و آن را جز براي اهل صدق و برادران راستين در دين، فاش نسازي

علي بن ابراهيم بن مهزيار ميگويد: مدتي در محضر آقا حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف براي كسب عقائد و احكام و حكمتهايي كه به قلبها نشاط ميبخشد، و مزرعه قلبها را پربار و پر طروات مينمايد ماندم، سپس از محضرش اجازه گرفتم كه به وطنم (اهواز) بازگردم، و من پس از بيان مطالبي، خداحافظي كردم، آن حضرت هنگام وداع، مرا مشمول دعاي خود كه مايه سعادت دنيا و آخرت، و ذخيره ماندگار براي عاقبتم بود، قرار داد.

وقتي كه آماده بازگشت شدم، صبح براي خداحافظي مجدّد تجديد عهد و بيعت، به محضر حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف رسيدم، مبلغي كه بيش از پنجاه هزار درهم بود به محضرش دادم و عرض كردم با قبول آن به من تفضل فرمايد و افتخار دهيد، آن حضرت لبخند ميزد، و فرمود: از اين پول در مورد مصرف زندگي خود بهره بگير، زيرا در اين جاده اي كه حركت ميكني راه طولاني و دشوار است، و براي رسيدن به وطن، آن را مصرف كن سپس براي من دعاي بسيار كرد، آنگاه به سوي وطنم رهسپار شدم.

-----

پي نوشت :

(1) رجوع كنيد به كمال الدين: ص ٤٦٥ حديث ٢٢ باب ٤٣ ذكر من شاهد القائم عجل الله تعالي فرجه الشريف و وراه و كلمه، و (دلائل الأمامة): ص ٢٩٦ باب معرفة من شاهد صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف في حال الغيبة و عرفه.

(2) محدّث قمي(ره) مينويسند: آن گونيده گفت: اي فـرزند مهزيار! امسال به حج بيا كه به خدمت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ميرسي. (منتهي الآمال، ج ٢، ص ٢٩٦)

(3) در آن وقت مسير حج از اهواز، به سوي كوفه و از آنجا به سوي مكه بود.

(4) مرحبا بـر قومـي كه داد بنـدگي را داده انـد روزها با روزه ها، شبها در مقام بندگي ايستاده اند.

(5) هر دو در نر كعبه قرار دارند، زمزم آن چاه مشهور است و حطيم هم زاويه كعبه را گويند.

(6) اقتباس از حق اليقين مجلسي، و دلائل الامامه طبري شيعي، ص ٢٩٦، و منتهي الامال محدث قمي، ج ٢، ص ٢٩٦ ٢٩٨ و…

 

مقاله دوم

علي بن مهزيار در محضر امام زمان(عليه السلام) :

جناب علي بن مهزيار كه قبرش در اهواز و زيارتگاه عموم است و بقعه و بارگاهي دارد، مي گويد: نوزده سفر هر سال به مكه مشرف مي شدم تا شايد خدمت مولايم حضرت ولي عصر(عليه السلام) برسم، ولي در اين سفرها هر چه بيشتر تفحص كردم، كمتر موفق به اثر يابي از آن حضرت گرديدم، سرانجام، مأيوس شده و تصميم گرفتم كه ديگر به مكه نروم. وقتي كه دوستان عازم مكه بودند به من گفتند: مگر امسال به مكه مشرف نميشوي؟ گفتم: نه امسال گرفتاريهايي دارم و قصد رفتن به مكه را ندارم.

شبي در عالم خواب ديدم كه به من گفته شد امسال بيا، سفرت را تعطيل نكن كه انشاءالله به مقصدت خواهي رسيد. من با اميدي مهياي سفر شدم، وقتي رفقا مرا ديدند تعجب كردند، ولي به آنها از علت تغيير عقيده ام چيزي نگفتم، تا آنكه به مكه مشرف شدم و اعمال حج را انجام دادم. در اين مدت دائماً در گوشة مسجد الحرام تنها مي نشستم و فكر مي كردم. گاهي با خودم مي گفتم آيا خوابم راست بوده و يا خيالاتي بوده كه در خواب ديدم.

يك روز كه سر در گريبان فرو برده بودم و در گوشه اي نشسته بودم، ديدم دستي بر شانه ام خورد، شخصي گندمگون به من سلام كرد و گفت: اهل كجائي؟ گفتم: اهل اهواز، گفت: ابن خصيب را مي شناسي؟ گفتم: خدا رحمتش كند از دنيا رفت، گفت: انالله و انا اليه راجعون، مرد خوبي بود به مردم احسان زيادي مي كرد، خدا او را بيامرزد. سپس گفت: علي بن مهزيار را مي شناسي؟ گفتم: بله، خودم هست. گفت: اهلاً و مرحباً اي پسر مهزيار تو خيلي زحمت كشيدي! براي زيارت مولايم حضرت بقيه الله (عجل الله تعالی فرجه) به تو بشارت مي دهم كه در اين سفر به زيارت آن حضرت موفق خواهي شد، برو با رفقايت خداحافظي كن. فردا شب در شعب ابيطالب منتظر تو هستم تا تو را خدمت آقا ببرم.

من با خوشحالي فوق العاده اي به منزل رفتم و وسايل سفرم را جمع كردم با رفقا خداحافظي كردم و گفتم: برايم كاري پيش آمده كه بايد چند روز به جايي بروم و آن شب به شعب ابيطالب رفتم، ديدم او در انتظار من است.

او و من سوار شتر شديم و از كوههاي عرفات و مني گذشتيم و به كوههاي طايف رسيديم. به من گفت: پياده شو تا نماز شب بخوانيم. من پياده شدم و با او نماز شب خواندم و باز سوار شديم و راه را ادامه داديم، تا طلوع فجر دميد و پياده شديم و نماز صبح را خوانديم.

من از جا حركت كردم و ايستادم، هوا قدري روشن شده بود، به من گفت: بالاي آن تپه چه مي بيني؟ گفتم: خيمه اي مي بينم كه تمام اين صحرا را روشن كرده است. گفت: بله. درست است منزل مقصود همانجاست، جايگاه مولا و محبوب همانجاست. آنگاه گفت: برويم، گفتم: شترها را چه كنيم؟ گفت: آنها را آزاد بگذار، اينجا محل امن و امان است. با او تا نزديك خيمه رفتم، به من گفت: تو صبر كن و خودش قبل از من وارد خيمه شد و چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه بيرون آمد و گفت: خوشا به حالت به تو اجازه ملاقات دادند، وارد شو. من وارد خيمه شدم ديدم، آقايي بسيار زيبا با بيني كشيده و ابروهاي پيوسته و برگونة راستش خالي بود كه دلها را مي برد، با كمال ملاطفت و محبت احوال مرا پرسيد و فرمود: پدرم با من عهد كرده كه در شهرها منزل نكنم، بلكه تا موقعي كه خدا بخواهد در كوهها و صحراها به سر برم تا از شرّ جباران و طاغوتها محفوظ باشم و زير بار فرمان آنها نروم تا وقتي كه خدا اجازه فرجم را بدهد.

من چند روز ميهمان آن حضرت در آن خيمه بودم و استفاده از انوار و علومش مي كردم تا آنكه خواستم به وطن برگردم، مبلغ پنجاه هزار درهم داشتم خواستم به عنوان سهم امام تقديم حضورش كنم، فرمود: از قبول نكردنش ناراحت نشوي! اين به علت آن است كه تو راه دوري در پيش داري و اين پول مورد احتياج تو خواهد بود.

پس خداحافظي كردم و به طرف اهواز حركت كردم و هميشه به ياد آن حضرت و محبتهاي او هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببينم.